روزهای زندگی من
خاطرات روزهای زندگی من
اونموقع خیلی کم پیش میومد که کسی بره دانشگاه.همزمان با من داداشم مهندسی قبول شده بود و از اونجا که پدرم معلم بود و واسه در س خوندن و ادامه تحصیل بیشتر از هر چیزی ارزش قائل بود هر ۲ تامونو فرستاد دانشگاه . زیاد به حسابداری علاقمند نبودم ولی با این وجود میخوندم. بهمن ماه بود اواسط ترم ۲ که خواستگار اومد واسم از فامیل بودن ولی هیچ شناختی روشون نداشتیم حتی یه بار هم ندیده ب ودمش .اونموقع فقط ۱۹ سال داشتم. مادر سعید دختر خاله مامانم بود من فقط خانوادشو دیده بودم و هیچ حس خوبی از همون کوچیکی بهشون نداشتم.هر شب کار من شده بود گریه کردن ولی هر سری پدرم با حرفاش ارومم میکرد میگفت سالمه ورزشکاره میشه بهش اعتماد کرد و من مثل همیشه نتونستم جلو بابابم مقاومت کنم و بدون اینکه بخوام تسلیم شدم مثل اینکه مسخ شده بوده روی هوا راه میرفتم خیلی سریع همه کارا پیش رفت و من خودمو سر سفره عقد دیدم . ۱۲ فروردین ۷۷ بود که من خودمو تموم شده احساس کردم. خیلی زود تونستم خودمو با شرایط وفق بدم اوالبته این یکی از تواناییها و خصوصیات بارزمه که میتونم سریع با هر شرایطی کنار بیام.سعی کردم اونو به عنوان همسرم بپذیرم و دوسش داشته باشم ما حدود ۲ سال نامزد بودیم ولی این ۲ سال برام به اندازه ۱۰ سال طول کشید من این حرف دیگران رو که میگن دوران نامزدی بهترین دورانه رو اصلا قبول ندارم. چه روزای بدی بود یاداوریش هم ازارم میده. سلام دوستان این اولین مطلبیه که دارم تو وبلاگم مینویسم. من تصمیم گرفتم که از گذشته هام براتون بنویسم و اینکه چطور زندگیم دچار تغییرات شد که دونه دونه خاطراتمو براتون میگم.خوشحال میشم با نظراتتون تو پیشرفت کار کمکم کنین.
![]()
| Design By : shotSkin.com |
