تبليغاتX
هر چه تبر زدی مرا ... زخم نشد جوانه شد
........

سلام

اگر دوست داشته باشید

سه شنبه ی هر هفته شب شعر انجمن

نیما تا بعد در بوستان نظامی گنجوی بر گزار می شود

مکان:یوسف آباد - انتهای خیابان ۵۳ -فرهنگسرای بوستان نظامی گنجوی

زمان: سه شنبه ها ساعت ۱۷ الی ۲۰

خوشحال می شیم بیاید




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 12:26 توسط ..:: سیمرغ ::..

به نام آفریدگار هفت آسمان

سلام ... من بعد از حدود یک سال دوباره دارم می نویسم ...

دلیل نبودنم این بود که می خواستم این مکان جایی باشه که توش بتونم چیزی رو دنبال کنم

که یه هدفی و در بر داشته باشه

چند وقته فکرم مشغول این قضیه شده که از یه راهی بتونم

کاری برای افراد بی بضایتی که می شناسم بکنم ... بعد از مدتها به این در و اون در زدن

به این نتیجه رسیدم که شاید بتونم با کمک شما

از این طریق کمکهایی رو برای این افراد جمع کنیم

به هر حال در حال حاضر در این مورد نیازمند یاری و همفکری شما عزیزان هستم

لطفا پیشنهادها ی خودتون رو حتما بهم بگید

منتظرتون هستم

 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 0:13 توسط ..:: سیمرغ ::..

 

به نام روز باران و به نام سمبل عشق

                                               به نام صدق عشق و به نام شیوه ی عشق

عزیزترین وبهترینم تولدمون مبارک...

تولدی در راه متولد شدن و زیبا زیستن...دوستت دارم به اندازه ی تمامی ستاره ها و یا تمامی قطرات باران،بارانی از جنس بارانهای اردیبهشت...چقدر خوشحال و خوشبختم عزیزترینم.تولد ما برای هم بود و من هیچ گاه مانعی بر راه خوشبختیمان ندیدم و نخواهم دید و مطمینم تو هم همین احساس را داری.ما برای هم زاده شدیم ۱۷ و ۱۹ اردیبهشت ماه.

روزی که الفبای زندگی روزندگی را آموختم گمان می کردم که عشق ۵ نقطه بیشتر ندارد اما عاشق که شدم فهمیدم هر نقطه در عالم هزاران نکته در عشق ورزی دارد.اگر حال بیماری را که منتظر معجزه ی شفاست می دانی،این را هم بدان که آن بیمار منم و آن معجزه تویی!

می گویند:جوانی را که در خواب است بیدار نکنید!شاید خوابهای عاشقانه می بیند!اما عشق می فرماید:بیدارش کنید و راه و رسم زندگی عاشقانه را به او بیاموزید.

او همان شعله ی ماه است که نگاهش می نوازد

رقص ناز پرهوایش،بس حجابم می گدازد

راه پر معنای مهراب نوایش،نامه ی دل

آن وجود چاره سازش چنگ عرفان می نوازد

(از همسرم)

(و تقدیم به همسرم)




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 1:19 توسط ..:: سیمرغ ::..

 

 

 

شب عید بود و در شهر غوغا به پا بود.در حالی که دیگران در فکر فرارسیدن سال نو،خرید لباس های جدید و تهیه ی مواد خوراکی برای تهیه غذاهای خوشمزه بودند،اما در خانه ی ما،هیچ نشانی از شوروشوق رسیدن عید نبود.چون هیچ پولی در بساط نداشتیم.ناگهان کسی زنگ در را یه صدا در آورد،وقتی پدر در را باز کرد،مردی با جعبه ای بزرگ پر از خوراکی های گوناگون و اشتها برانگیز پشت در ایستاده بود.از شدت تعجب و هیجان،نمی توانستم به آنچه چشمهایم می دید،اعتماد کنم.پدرم با چشمانی مملو از سپاسگزاری نام آن مرد را پرسید.مرد غریبه در جواب گفت:یکی از دوستانتان می دانست شما به کمک احتیاج دارید اما آنقدر مغرورید که به طور مستقیم کمک قبول نمی کنید،برای همین از من خواست که این هدیه را به شما برسانم.سال نو مبارک!

پدر در پاسخ گفت:نه نه،ما نمی توانیم این هدیه را بپذیریم.مرد در جواب گفت:متاسفم شما نمی توانید این هدیه را رد کنید.سپس به سرعت از خانه ی ما دور شد.آ» اتفاق تاثیر عمیقی بر زندگی من گذاشت.به خود قول دادم در آینده آنقدر تلاش کنم تا از وضعیت مالی مناسبی برخوردار شوم ومن هم،چنین کار قشنگی را برای شادی دل انسانهای دیگر انجام دهم،از هجده سالگی به قول خودم عمل کردم.در حد توانایی مای خود برای چند خانواده خرید می کردم و مثل پیک های تحویل غذا،لباس می پوشیدم و به فقیرترین نقاط شهر می رفتم،در خانه ها را می زدم و به هریک بسته ای با یادداشت می دادم.روی یادداشت خاطره ی دوران کودکی و قولی را که به خودم داده بودم،می نوشتم.در پایان از آ»ها می خواستم تلاشو کوشش بیشتری به خرج دهند،تا علاوه بر ایجاد دگرگونی در زندگی خود،آ»ها نیز قادر شوند چنین عمل زیبایی را در حق فرد دیگری انجام دهند.ارزش دستاوردهای معنوی که از این مهربانی و تقسم شادی سال نو با دیگران نصیب من شد،بسیار بیشر از درآمد سالیانه من بود.

 

 چند سال بعد،شب سال نو من و همسرم مجبور شدیم سال نو را دور از خانه و خانواده باشیم،به همین دلیل همسرم بسیار غمگین بود.روبه او کردم و گفتم:چرا امسال به جای تزیین خانه خود،زیباسازی را به صورت مجازی انجام ندهیم و خانه ی دل انسانهای اطراف خود را زیبا و دل انگیز نسازیم؟...سپس رسم هر سال خود را به او گفتم.اول زیاد از این طرح من استقبال نکرد و گفت:شاد کردن چند خانواده چه فایده ای دارد،با یک گل که بهار نمی شود.به او گفتم:درست است که ما نمی توانیم به هزاران نفر کمک کنیم،اما می توانیم حداقل برای لحظاتی کوتاه حسهای مرده در دل چند نفر از آنها را دوباره زنده کنیم و اگر هرکسی بتواند دل چند نفر را شاد کند،دیگر در رنیا دل شکسته و غمگین باقی نمی ماند.عزیزم وقتی برق چشمان کودکان کوچک ونم اشک پیرزنهای سالخورده را می بینی آنوقت می فهمی که چقدر این عمل زیباست...

ادامه دارد...

 

 

 

   




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 16:34 توسط ..:: سیمرغ ::..

 

 

من مدتهاست که از زمین کنده ام!تو این راز را می دانی و همه ی برگهای پاییز که بی هیاهو،بر زمین ریختند و همه ی درختان لختی که هیچ باکی از عریانی نداشتند.همه ی روزهایی که شب شدند و شب هایی که سرد شدند و برف هایی که بی صدا،بر حریر سپید شب زمستانی من و تو پا گذاشتند. همه ی آمدگان و رفتگان و همه ی لحظه های مرددی که به یقین پیوستند.همه ی سجاده های سحرگاه که در سکوت دیدار، تر شدند.همه می دانند . . . این کیست که در پشت پرده های سوال،ایستاده و با چشم های مطمئن،مرا می کاود؟! این سایه ی بلند که مانند الف بر نقطه ی دلم فرود آمده،پرتو قامت کیست؟ این منم که با شتاب می پرم به سمت آسمان تو،یا این تویی که آرام می آیی به سوی زمین من؟! ... تو کیستی؟ که هم می بینی و هم دیده می شوی.هم می شنوی هم شنیده می شوی.هم می آیی هم می روی!و در این لحظه های پاره پاره از فراق،به تنم وصله می شوی!

 

و اینک این زمستان است که می آید.پرده ها را کنار بزن و راز هر فصل را به تماشا،شکار کن!در فکر طرحی نو باش.خودت را از هر خط و نقشی پاک کن تا دوباره نقشی تازه و خطی پیوسته بر صفحه ی سپید زندگی ات،جان بگیرد. . . بگذار زیبایی تو را لمس کند.تو چمدان های خالی مرا هم بسته ای!دیری است که می دانم.من هر لحظه آماده ام.همسفر،تو هنوز هم منتظری؟! . . . از درختان بی بر،میوه های تازه تر بچین و سبد های خالی را پر کن.در طول این سفر،من همیشه همراه تو بوده ام و از همه ی وجود تو،هیچ نخواسته ام جز حضور تو،عطر عبور تو و صدای گرمت و خبر بودنت.

 

 همیشه جذبه های عشق،نا به هنگام می ربایدت.دور از هیاهوی خط و رنگ و نقش! . . . وقتی که به زیبایی اقتدا کنی و تن را از وابستگی ها رها کنی،به آرامی و نرمی و سپیدی برف،بر دلت پا می گذارد.شاید روح رباینده،در خلوت شبانه،هنگام نیایش تو را بخواند.شاید با یک بارقه در نگاهی آشنا،تو را جذب کند.شاید با شنیدن یک کلمه آغاز شود.شاید پس از دردی جانسوز،یا زخمی عمیق سر باز کند. . . شاید با یک دیدار،پرده از حقیقتی زیبا بگشاید ... شاید این جذبه با شنیدن صدایی که نمی دانی از کدام غزل یا کدام ترانه،حس گرفته است تو را وسوسه کند و تو ناگهان در حضور کسی احساس یکپارچه بودن می کنی. . . نه بیش از تو و نه کمتر از تو،درست به قامت تو او را دوخته اند و هر دو در هر فاصله ای که باشید به یک نقطه در اوج می نگرید.

همه ی این نشانه ها وقتی جان می گیرند که تو حساس می شوی و به هر آنچه در اطراف توست،توجه می کنی. . . وقتی که هیچ نگاهی،هیچ کلامی و هیچ صدایی برایت بی معنا نباشد،هر نقطه ای برای تو،مبدا آغاز خواهد بود وهر حرکتی در هر جهتی،برایت لحظه ی پرواز. . . چه روزها و چه شب ها که به دنبال عشق دویدی! اما آیا عشق را با جست و جو می توان یافت؟ آیا غنچه ها برای شکفتن تلاش می کنند؟! آیا عشق نوبت به نوبت است یا زمان و مکان معنی دارد؟! آیا عشق از پیش،ورود خودش را اعلام می کند؟ آیا عشق،انتخاب می کند یا انتخاب می شود؟ آیا می توان عشق و ورود و خروجش را پیش بینی کرد؟ و برای عبور و آمد و شدش قانون و قاعده ای رسم کرد؟!

 

پس در جست و جوی عشق بودن،مانند گریز از عاشقی است.عشق،فرمان پذیر نیست.قاعده و قانونی ندارد.تنها با شفاف و حساس شدن،می توان قابلیت عاشقی را در وجود پروراند. . .آن وقت که نیلوفر وجودت با گرمای محبت باز شد،عشق بر تو نازل می شود و با نشانه هایش تو را می رباید،به سمتی که از رفتن به آن سو تو را گریزی نیست و آنجاست که تو ناچاری به ندای دلت گوش بسپاری و هدایت را از درون بطلبی. . . برای آزادی روح،باید که عاشق بود.چون عشق و آزادی هر دو با هم می شوند. . . اولین گام در راه عشق ورزی طلب کردن است.طلب کن و باز طلب کن.از خدا بخواه که عشق را روزی ات کند. . .از خواستن و بازخواستن خسته نباش. . . نفس عادت کرده تا هرچه را که می خواهد با شتاب دریافت کند . . . اما در این مسیر،بعد از طلب،باید که صبر کنی.

صبر کردن تو را زلال می کند و پوسته های ضخیم نفس را می تراشد.اگر بدانی که صبوری در دل طلب است،آن وقت پذیرش آن برایت آسان خواهد شد.برای طی کردن این مسیر،زندگی را رها کن و حیران باش . . . با چشم دل ببین،نه با پندار و ذهن. . . با هر نفسی که می کشی،پرده های پندار را یکی،یکی پس بزن و هر لحظه را با یاد وصال کوتاه کن. . . با هر نفس به خود بگو:"همین که هستم،یعنی او مرا می خواهد و من او را می طلبم." ... این جمله را چون ذکر،مدام با خود تکرار کن. . . وقتی به هر موجودی از گیاه تا انسان می نگری،این ذکر را باز هم تکرار کن. . . گویی در هر موجودی،جلوه ی دلبری خالقت را مشاهده می کنی . . .

اگر در این راه نگاهی دلت را لرزاند

صدایی تو را به سوی خدا خواند و دست نوازشی تو را نواخت،همه ی این احوال را تجلی خالق در مخلوق بدان. . . آنوفت است که تو بی واسطه ی نفس،به سلوک عاشقی،پا می گذاری و وقتی تو مجذوب شدی،می توانی دیگران را نیز جذب کنی.

هر گاه که احساس کردی می توانی بیشتر دوست بداری و مهر بورزی،بدان که این حالات نشانه ی توجه خالق به توست. . . دل،هر لحظه تو را به سر سپردگی و عاشقی هدایت می کند،چرا که از ازل می داند که مقام انسان در عاشقی است و بر سر پیمان و عهد دیرین تو را به سمت وادی عشق،پیش می برد،اما تردید و ترس که دو مولود ذهن هستند،نمی گذارند که تو به شهامت دل اعتماد کنی.ترس می خواهد تو را به زمین میخکوب کند،چون به دنبال امنیت است. . . به دنبال مالکیت و به دنبال من ... تردید،وسوسه ات می کند که تو نمی توانی به دلت گوش کنی،چرا که پیام های دل،توهم اند و از جنس خیال هستند . . . این دو احساس،یعنی ترس و تردید،جسارت،هوش و آزادی را از تو سلب می کنند و تو را به دنبال امنیت کاذب فریب می دهند . . . تو به جست و جوی پول بیشتر،شهرت و مقام بالاتر،املاک و دارایی و تحصیلات عالیه می دوی،تا مرزهای زمینی ات را گسترش دهی . . . هرچه بیشتر به دنبال امنیت می دوی و در زمین افقی حرکت می کنی،ترس هایت عمود بر هر آنچه بر زمین داری،سایه ی بلندتری می سازند،غافل از این که این سایه ها،با موانعی که تو ساخته ای آفریده می شوند و اگر موانع نباشند،سایه ای هم نخواهد بود . . . این سایه ها نمی گذارند روح تو از پرتو عشق گرم شود . . . پس این موانع را بردار تا گرمای عشق در همه ی منافذ روح تو نفوذ کنند و تو را به مقامی که سزاوار آنی برسانند.

از تصور هر تملکی رها شو،از توهم قدرت،با دو بال ثروت و شهرت بپرهیز.آنوقت می بینی که وقتی اعتماد می کنی و از زمین کنده می شوی در آغوش امن الهی،هم به دانش حقیقی و حکمت درون راه می یابی و هم از گنجینه های پر برکت الهی توانگر خواهی شد و هم به مقام و مرتبه ای صعود می کنی که فرشته های آسمانی به آن مقام سجده کردند . . . و این پاداش کسانی است که طلب کردند و با صبوری در آستانه ی رحمت الهی زانو زدند . . . به درگاه کریمان با ظرف های خالی باید رفت،تا کریمان از کرم خود،ظرفهای خالی ما را با طعام برکت پر کنند . . .جسم تو مثل همان ظرف است . . . از "من" تهی شو! تا روح الهی در آن جان،ماوا کند . . .

 

 دل،تنها یادگاری است که از بهشت گمشده با خود به زمین آورده ایم . . . هرگاه در مسیر زندگی گم شدی و احساس تنهایی و پوچی کردی،هرگاه بی حوصله و بی انگیزه شدی،به دلت رجوع کن . . . نشانی خانه ی دوست را از دل بپرس . . . با دل ببین و با دل بشنو . . . هر نشانی از عشق را دنبال کن . . . همه ی این نشان ها،روزی تو را به حقیقتی بزرگ،هدایت خواهد کرد . . . برای پرواز باید سبکبال شوی . . .

از زمین کنده شو و بگذار یادگار حضرت دوست،این نقطه ی کمال تو را

تا بر دوست،پرواز دهد . . .

تو مدتهاست که از زمین کنده ای!

این راز را همانگونه که گفتی،من نیز می دانم.

تقدیم به همسر عزیزم




لينك ثابت نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385ساعت 23:35 توسط ..:: سیمرغ ::..

سلام به بهترین دوست و بهانه ام برای زندگی! ...

چه لحظه هایی که تو زندگی ام گمت کردم اما تو همیشه کنارم بودی،چه دقیقه ها که حضورت رو فراموش کردم اما تو فراموشم نکردی،چه ساعت هایی که غرق در شادی و غرور،تو رو که پشت همه ی موفقیت های من قایم شده بودی ،از یاد بردم،اما تو همیشه به یادم بودی.چه روزهایی که سرم رو تو لاکم کردم و توی غصه هایی که فکر می کردم تو برای تلافی کارهای بدم برایم فرستادی دست و پا زدم،اما تو همیشه کاری رو کردی که به صلاح منه.چه ماه هایی رو که باهات قهر کردم و فکر می کردم منو دوست نداری،اما تو با توفیق یه کار خوب به من ثابت کردی که دوستم داری و چه سال هایی که توی خلوتم ازت نترسیدم اما تو همیشه منو بخشیدی.

تو همیشه با من بودی،وقتی زمین خوردم تو با نور امید نیرویی به من بخشیدی که بتونم دوباره ادامه بدهم.وقتی خسته از همه جا و همه کس نا امیدانه به تو پناه آوردم پناهم دادی.وقتی تو زندگی ام سر نوشت،منو سر دوراهی قرارداد تو راه درستو بهم نشون دادی،وقتی از آدم های دور وبرم دلم گرفت و دنیا غم هاشو بهم ارزونی کرد تو به قلب من آرامش دادی،تو با حضورت به خنده هام هدف دادی به گریه هام دلیل دادی،به زندگیم و به نفس کشیدنم رنگ دادی.

وقتی ازت سوال کردم جواب سوالهامو دادی وقتی می سوختم تو لذت پختن روحم رو به من چشوندی،وقتی قلبم تپید تو همه ی عظمت و بزرگیتو تو قلب کوچیک من جا دادی.وقتی برای اولین بار از دیگران حرف ناحق شنیدم راه تازه ای برام باز کردی تا گذشت و بخشش رو یاد بگیرم.وقتی بهم بخشیدی و ازم گرفتی فهمیدم معادله ی زندگی نه غصه خوردن واسه نداشته هاس،نه شاد بودن واسه داشته ها و وقتی به ازای نداشته ها بهم چیزای دیگه ای دادی اون وقت به بزرگی و مهربونیت بیشتر پی بردم و فهمیدم بیشتر از اون چه که هست باید مهربون باشم.

وقتی بعضی دعاهامو زود اجابت کردی،بعضی ها رو دیر و بعضی ها رو اصلا،فهمیدم برای رسیدن باید کمی عجله کرد،گاهی صبر کرد و گاهی کنار کشید.وقتی دیگران درد دلاشونو برام گفتن و من خالصانه رو به درگاهت براشون دعا کردم فهمیدم که غم و غصه های دیگران بارش سنگین تر از غصه های خودمه،اون وقت توی وجودم شیرینی به یاد دیگران بودن رو چشیدم.

وقتی دیگران فقط با گفتن یه جمله همه ی ارزش و اعتبار رو زیر سوال بردن اون وقت فهمیدم بعضی آدم ها معنای واقعی خیلی چیزا رو درک نمی کنن،پس یاد گرفتم بیشتر به آدم ها برای پیدا کردن راه درست فرصت بدهم.تو،توی پستی و بلندی های زندگی خیلی چیزا بهم یاد دادی و من هر چی یاد گرفتم بیشتر فهمیدم که نمی دونم و چیزای زیادی برای یاد گرفتن باقی مونده و من مطمئنم تو همه ی این چیزا رو بهم یاد می دی.قصه های زیادی پیش رومه،تا منو قدمی به شناخت خودم و قدمی به سوی تو و شاید قدمی به لقای تو نزدیک تر کنه.من همه ی داشته هامو مدیون تو هستم.زندگی برای من وقتی معنای زنده بودن می ده که تو کنارم باشی چون می دونم تو همه ی این چیزایی که لازمه من بدونم بهم می گی.زندگی بهانه می خواهد،چه بهانه ای قشنگ تر از تو.

اینم نوشته ای برای تمام دوستان عزیزی که شاید خدای خودشونو گم کرده باشن.

پیداش کنید ... راه دوری لازم نیست.

محتاج دعای شما بی خانمان و سیمرغ

در ضمن حتما به این وبلاگ سر بزنید منتظر نظراتتون هستم:

www.tabrizian.blogfa.com




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 22:29 توسط ..:: سیمرغ ::..

www.tabrizian.blogfa.com 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 14:28 توسط ..:: سیمرغ ::..

چرا  دعوای  ما  نزد قضاوتها  نمیرفت؟

                             خدای من مگر راه عدالت را نمیرفت؟

به من گفتش تو را بس عاشقی کن دل سپارش

                             شجاعت ها نثارش کن٬ جوانمردی کجا رفت؟

از آفاق زمین دستی بسویم چاره آورد

                             مهِ تابان به راهم ٬ پس دلم هر جا نمیرفت

گدای هر شبت از عاشقی شبها نمیمرد

                             نگاهم بر در بازت٬ یدم هر جا نمیرفت...

ربودم  روز اول از سرایت مهر و عشقت

                              شدی زندانی نای دلم ٬ غمها یجا رفت

کدامین قاضی درگاه تو یاری رساند

                              به من که از جزای عشق تو جانم فدا رفت

تلافی میکنی کارت به من ٬ حبسی کشیدی

                              من آن دزد و تو قاضی و دلم زندان که شه رفت !

 

((بی خانمان متقاضی دعاست))




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 11:25 توسط ..:: سیمرغ ::..

ماوی

بد سگالی میکند آرام جانم ای خدا                                                

                                         انتضارت میکشد مهتاب روحی بی نوا

 سینه از درد تو سودا میکند جانا بگو      

                                        تا که از شرم تو دم سرخی کشد بر چهره ها

بی مرادم در شب بادی مستی وا نذار

                                        شمعکی دادی بدون نور تو کشتش صبا

جامه ی پشمینه و دلق و جدای مردمت

                                         بی ثمر٬ فطرت ٬ نگاهش بر در زهد و ریا

دیدگانم بستم آرام باغ رؤیا پر ز تو

                                                 باده ی دل می چکیدش بر لبانم از نما

مست ِمست اما هشیوارانه حست میچکید

                                                   رؤیت ِ جان تو کردم نرگسم دادی شفا  

(بی خانمان)

************************************************************

وادی حیرت

مشق شب را از دلم آسان ربود

                                       آن سراسیمه ٬ همان چرخ زمان

حیرتی از آفرینش بر سرم

                                       می کشم من دامن از دست عروض

قافیه ٬ وزن و ردیف یک نظام

                                      سوزش جان از نبود حرف دل

آخرین بیت از همان بیت نخست

                                       من ندانم ٬ قافیه از من نخواه

بیت آخر از ابد گوید سخن

                                      من کجا ٬این آفرینش تا کجا...!؟

گردباد و حیرت و رازت ببر

                                      مشعل مشرق نما روشن نما...

 

(بی خانمان)

*************************************************

محتاج همیشگی دعا های شما عزیزان خدا

سیمرغ و بی خانمان....




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 12:59 توسط ..:: سیمرغ ::..




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 23:32 توسط ..:: سیمرغ ::..

خدایا!

یاری ام ده تا اگر سرخی جمال مهرویان را ندارم

از زردرویی عاشقان بی بهره نباشم

و اگر از حسن و زیبایی یوسف برخوردار نیستم

از درد عشق یعقوب بی بهره نباشم

دستگیرم شو تا از سر فروتنی تو را بخوانم

چرا که هیچ نوایی به درگاهت،خوش تر از آوای وارستگان نیست

پس مرا دیدگانی عطا کن که از مهر تو گریان باشد

نه چشمی که از نادیدن الطافت در خور تاوان باشد

و دلی عطا کن که همواره وصل تو را خواهان باشد

نه دلی که از هجر تو ویران باشد

 

تولدت مبارک عزیزم ... ولی با کمی تاخیر ...

دعامون کنید:بی خانمان و سیمرغ




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 22:10 توسط ..:: سیمرغ ::..

عزیزم تولد با شکوهت مبارک...

 تا هستی بمان نازنینم.

 

 

مست مست اما هشیوارانه حست میچکید

                          رؤیت جان تو کردم نرگسم دادی شفا...(به روز میشود)

 

با آرزوی موفقیت برای شما و مخصوصا اردیبهشتی ها...

نیاز مند واقعی دعا های  شما :

سیمرغ و بی خانمان(داداشی)




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 22:32 توسط ..:: سیمرغ ::..

آفرینش را به یک دوران فلک پنداشتیم

 

            ما ندانستیم کزان آب روان کم داشتیم        

 

 

بی مروت ازکنارش میروی ای کاروان                   

 

               لطف فرما تشنگان سیراب هو کن ساربان

 

از قداست بی نهایت بر لبانت پر گشود ...

              

            از دنی،فانی،حصارت، جاودان خواهی چه سود؟

 

آفتاب آتش برنگاه عاشقان                             

              

              می گدازد ما خلق را چون سقر، آن بی کران

 

آسمان،پیماید آن فرش سلیمان،زیر پا                

 

                  عرش جاویدانِ هو بر ذهن ما گنجد،سرا

 

آیتی نازل،دوایِ فهم رازِ این جهان                    

      

                   مرهم زخم زبان خاکِ خشکِ این زمان

 

 همچو باران،ابرِحکمت نزد آدمها رسید                  

 

                 آفتابِ مرسلین، بالا برندش چون چکید

 

 وا رهانیدن ز چنگ غم نواز یک فغان                 

 

                  نقشِ شوقِ بی نشانِ مرسلینِ هر زبان

 

 

قوم قومت را ز یک فصل ونژادو دیدگاه                

 

                        آفریدش تا برای یکدِگر باشید گواه

 

خودشناسی محوررفع نحیف عنفوان                         

                

                    اختیارو روزگاروقربت وصاحب دلان

 

شن به دریا و کویر و جنگلان آید پدید                      

 

               یک زغن سروی گزیند، بلبلان شاخه ی بید

 

بی خانمان...




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 22:20 توسط ..:: سیمرغ ::..

رها جان جز این نمی توانم برای شما کاری کنم.

کوه ها به گردش در آمدند،رودخانه ها طغیان کردند،آسمان در هم پیچید،ماه نزدی و نزدیک تر آمد ... طوفان شروع شد ... حیوانات و پرندگان افسار گسیخته ... شهاب ها بی وقفه به زمین می آمدند و نشان از قیامت بود ... از رستاخیز ...

ولی آماده نبودم ... هنوز ناقص بودم ... هنوز راه باقی بود ... صداها در هم گم بود ... همه جا می لرزید ... همه زنده بودند ... صدایم می کردند ... نه ... پری از پرهایم کنده شد و کسی در گوشم گفت:

مواظبش باش!

وقتی برای خودم ندارم و همه ی آنچه به نام من می گذرد در فراسوی من قرار دارد ... خیلی کم یادم هست که لحظاتی را با آرامش و تهی از چیزی که نامش سخت است که بگویم ولی خواهم گفت،طی کرده باشم ... کم یادم می آید که سر بر زمین گذاشته باشم و فکر نکنم که بار چیزی بر دوش من قرار ندارد ... و کمتر یادم می آید که وقتی خنده های شادی،موسیقی و رقص درون را حس می کنم چشم هایم از اشک پر نشده باشد و به خود نیز نگفته باشم که تو دیگر چه موجودی هستی که از خوشی،در دلت غم نشسته باشد...

نامش حس مسئولیت است،احساس داشتن رسالت ...

فکر کردن به این موضوع است و ته نشین شدن آن در تمام ساختارهای ذهنی ات که مسئول هستی ... این بار هستی چرا بر دوش من است و آیا دیگران ندارند؟

شاید دیگران نیز چون من این بار را احساس کنند ولی موضوع آنها نیست ... یعنی احساس زیان از دست دادن لحظات را نمی کنند که من می کنم و فکر می کنم که روزها دارد می گذرد و من هنوز نتوانسته ام برای آن عزیز بزرگ تر از وجود من،کاری کرده باشم ... مسئولیت در من،یک مسئولیت دال بر یک فرد یا بر یک موضوع نیست ... این مسئولیت تام است و جامع ...

من مسئول هر اتفاقی در جهانم،من اگر دیگری چنین است،مقصرم ... این شیوه از نگرش به مسئولیت،یعنی مدام زجر کشیدن و پیاپی خود را به محاکمه کشیدن ...

ای وای از لغات که حواس را هیچ گاه درک نمی کنند و ای وای از انسانها که هیچ گاه حواس را در ک نمی کنند و در سکوت همواره دنیایی از معانی نهفته است




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 23:10 توسط ..:: سیمرغ ::..

اگر به عفو و بخشایش بپردازید،قدرت شفابخشی

را تجربه خواهید کرد ...

معلمی از دانش آموزان خواست تا عجایب هفتگانه ی جهان را فهرست وار بنویسند ... دانش آموزان شروع به نوشتن کردند ... معلم نوشته های آن ها را جمع کرد ... با آن که همه ی جواب ها یکی نبودند اما بیشتر دانش آموزان به موارد زیر اشاره کرده بودند :

اهرام مصر،تاج محل،کانال پاناما،کلیسای سن پیتر،دیوار بزرگ چین و ... در میان نوشته ها کاغذ سفیدی نیز به چشم می خورد ... معلم پرسید:

این کاغذ سفید مال چه کسی است؟ ...

یکی از دانش آموزان دست خود را بالا برد ...

معلم پرسید:

دخترم چرا چیزی ننوشتی؟

دخترک جواب داد:

عجایب موجود در جهان خیلی زیاد هستند و من نمی توانم تصمیم بگیرم که کدام را بنویسم ...

معلم گفت:

بسیار خوب،هر چه در ذهنت است به من بگو،شاید بتوانم کمکت کنم ...

در این هنگام دخترک مکثی کرده و گفت:

به نظر من عجایب هفتگانه ی جهان عبارتند از:

لمس کردن،چشیدن،دیدن،شنیدن،احساس کردن،خندیدن و عشق ورزیدن ...

پس از شنیدن سخنان دخترک،کلاس در سکوتی محض فرو رفت ...

آری عجایب واقعی همین نعمت هایی هستند که ما آن ها را ساده و معمولی می انگاریم.

نظر شما چیست؟ ... منتظر نظرهای پربارتان هستم ...




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 13:16 توسط ..:: سیمرغ ::..

 

وقتی کودکی بیش نبودم لجوجانه به من دوست داشتن را آموختند ...

اکنون که کسی را دوست می دارم لجوجانه می گویند فراموشش کن ...

عجب روزگاریست،عاشق می شوی می گویند حتما دیوانه است...

دیوانه می شوی می گویند حتما عاشق است ...

می گن وقتی که سال نو می شه،همه

چیز دوباره از نو آغاز می شه،یه تحول اساسی در جهان رخ می ده،یه دگرگونی! ...

همه چیز تازه می شه... رنگ سبزی که به طبیعت شادابی خاصی می بخشه توی هیچ فصل دیگه ای دیده نمی شه ... گل ها اونقدر زیبا و سر حال هستن که هیچ دستی دل چیدنشونو نداره ... یواش یواش سرو کله ی پروانه ها پیدا می شه که رنگ بال هاشون خودش عالمیه ... پرنده ها یه جور دیگه می خونن،یه جور دیگه پرواز می کنن،هیچ کدومشون تنها نیستن،همه جفت جفتن ...اگه خوب دقت کنیم می بینیم همه چیز حالتی رویایی و عاشقانه به خودش گرفته ...

ولی توی این دنیایی که عشق از سر گرفته شده و کاینات یه جوری دل همدیگرو به دست می آرن و می برن ... فقط آدمیزاده که اونقدر دور و بر خودش و شلوغ کرده که هیچ توجهی به این قضیه نداره و تقریبا عاشقی داره از یادش می ره ... همه چیز براش رنگ معامله و دو دو تا چهار تا گرفته ... دیگه عاشقی براش اهمیت سابق رو نداره،ارزشش رو از دست داده ... شاید اونقدر بی اطمینانی و یا شرایط و سنت های غلط و دست و پاگیر زیاد شدن که اون تصمیم گرفته به چیزای دیگه بپردازه،اموری که حداقل درش شکست عاطفی نباشه ... این گونه افراد از ترس اینکه مبادا عاشق بشن بی عاطفگی و ناجوونمردی رو تمرین می کنن ... 

آره،چون عاشق شدن ظرفیت می خواد،شجاعت می خواد ... بعضی از این آدم ها شهامت عاشق شدن رو دارن ولی ظرفیتشو ندارن و با کارهایی که انجام می دن عشق رو خدشه دار و بی اعتبار می کنن و بعد مدام سعی می کنن تقصیر رو گردن همدیگه و یا روزگار بندازن و یا این که در نهایت خودشونو بد شانس و بد اقبال خطاب کنن ...

  ولی در این بین کسانی هم هستن که مشق عشق می کنن،درس عاشقی می خونن،درس عاشقی می دن ... عشق اجتناب ناپذیره،چون بخشی از وجود پروردگاره که در روح آدمی نقش بسته ... نمی شه نادیده اش بگیری،نمی تونی باهاش مبارزه کنی ... چون از وقتی که در خونه ی دلت رو بزنه دیگه صاحب خونه می شه ...

دوستی می گفت عشق اونیه که وقتی چشم ها با هم رو به رو شدن و نگاه ها با هم تلاقی کردن،ته دل هر دو بلرزه ... عشقی واقعی و موندنیه که دو جانبه باشه،فرمانده نباشه،بی غرض و بی طمع باشه،با گذشت باشه و بی توقع ...

می گن خداوند به آدمی دو گوش،دو چشم،دو دست،دو پا،دو کلیه ولی یک قلب داد چون دومی شو در سینه ی شخص دیگه ای گذاشت ... به خاطر همینه که عشق واقعی آرامش می آره چون مکملش رو پیدا کرده،چون دیگه تنها نیست ... دو تا قلب خیلی کارها می تونن بکنن همون طور که دو تا دست،دو تا پا ... با کمک همدیگه کارهای بزرگی انجام می دن ... دو تا قلب می تونن یه خونه بسازن،یه روستا،یه شهر،یه دنیـــــــــــــــــــــــــــــــا ... دو تا قلب با هم می تونن یه زندگی بسازن ...

وقتی دل ها به هم نزدیک بشن دیگه مانعی وجود نداره،فاصله ها از بین می رن،دنیا یه جور دیگه می شه ... عاشق از یه دریچه ی دیگه به اطرافش نگاه می کنه و همه چیز به نظرش زیبا و جذاب می آد ... از تعدادی از دوستان پرسیدم برای سال جدید چه برنامه ی جدیدی برای زندگی شون دارن ... جواب ها متنوع بودند اما قدیمی و قابل پیش بینی ... ولی یکیشون کاملا با بقیه فرق داشت ... چیزی که شاید تو دل خیلی از ماها باشه ولی شهامت گفتنش رو نداشته باشیم و یا شاید هم براش وقتی رو نگذاشتیم ...

او گفت:می خوام عاشق بشم ... جوابی که براش آمادگی لازم بوجود آمده و قبلا روش فکر شده بود ... عاشق شدن و عاشق موندن لازمه ی یه زندگی بدون نقص و کامله البته عشق،دوست داشتن، نه عادت،خلا و کمبود در هر زندگی وجود داره چون هر کسی آرزوی چیزی رو در دل می پرورونه که البته می شه اونا رو به وسیله ی چیزای دیگه ای هم جایگزین کرد ... ولی فقدان عشق و محبت با هیچ چیز و به هیچ روشی جبران نمی شه ...

و شما؟ شما چقدر برای سال جدید آمادگی دارین؟ ... چه برنامه ی متفاوتی داری؟ ... چقدر می خواین تغییر کنین؟ ... به عشق فکر کردین؟ ... آیا برای عاشق شدن یا عاشق بودن وقت دارین؟ ... خیلی از ماها عشق رو در کنار خودمون داریم ولی گمش کردیم ... شاید هم اونو حق مسلم خودمون می دونیم! ... فکر کردین اگه از دستش بدین چی می شه؟ ...

عشق دلیل نداره ... محبت بدون دلیل به وجود می آد ... از این گذشته،توضیح و تعریف هم نداره،ولی نیرومنده،قدرت داره و تو وقتی متوجه قدرتش می شی که بهش بها بدی ... عشق،محبت،دوست داشتن یه طبیعته،کسی که ندونه عشق چیه،کسی که محبت و انکار کنه،کسی که دوست داشتن رو هرزگی بدونه و بهش کمترین بهایی نده مریضه ... سال جدید سال عاشقیه ... به عشق فکر کنین به وجودش به ارزشش،به بزرگیش،به تعالیش ... به عشق واقعی که همه ی اینا رو داره ... یا این عشق و دارین یا ندارین ... اگر دارین مواظب باشین به هیچ قیمتی از دستش ندین،اگر هم ندارین،با فانوس تو تاریکی دنبالش نگردین،به موقعش خودش پیدا می شه،وقتی نگاهتون گره خورد و قلبتون لرزید وقتی یه حس مثل دیدن یه آشنای قدیمی که می شناسینش بهتون دست داد اون موقعست که خدا نیمه ی وجودیتون رو سر راهتون قرار داده و جفت قلبتون رو بهتون نشون داده ... می دونم دیگه حاضر نیستین با هیچ چیز عوضش کنین ...

 می دونم به خاطرش می جنگین ... بجنگن که جنگتون به فرمان پروردگار است ... اینو بدونین که عشق هدیه ی تولد ماست ... روزی که به دنیا آمدیم خداوند این هدیه رو به ما داد ... هدیه ای که هیچ وقت کهنه و فرسوده نمی شه ... پس خوب گوش کنین ... در آستانه ی سال جدید همه چیز و نو کنین ... اگر عاشقین خدا رو شکر کنین که راهی دارین برای عشق معنوی و تعالی ... اگر هم عاشق نیستین  مطمئن باشین خدا خودش به موقعش کسی رو که باید، سر راهتون قرار می ده ... فقط مواظب نشونه ها باشین ... 

التماس دعا دوستای گلم سال نو مبارک برامون دعا کنین:simorgh&homelessness




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 18:38 توسط ..:: سیمرغ ::..

روزهای پایانی سال ۱۳۸۴ مثل برق و باد می گذرد ... یک سال دیگر تمام شد و چهار فصل را در نوردید ...

هر سال وقتی روزهای پایانی فرا می رسد غمی همراه با شادی سراسر وجودم را در بر می گیرد ... نمی دانم چه حسی است ... خاطرات ناگهان در این روزها در ذهنم تداعی می شوند ... و لحظه ای راحتم نمی گذارند ...

کمی که بیشتر فکر می کنم می بینم زندگی آدمها همانند ۴ فصل سال است ...

اول از همه بهار آغاز رویش و اوج شکوفایی ... نهایت زیبایی و رحمت ... ای کاش انسانها از زیبایی معنوی نیز بهره می بردند ...

بعد تابستان ... دوران بلوغ و زیبایی های تکرار نشدنی ... خربزه شیرین است ولی گاهی هر که خربزه می خورد باید پای لرزش هم بنشیند! ...

پاییز ... پاییز ،پاییز است ... درختان عریان ... برگهای خشک و رنگارنگ روی زمین و خش خش آنها زیر پای رهگذران ... بارانهای تند و کندش نشان از جنگی درونی دارد ...

و زمستان فصل کهولت ... دیگر می تواند ادعا کند خروارها تجربه کسب کرده بدون اینکه کسی بگوید هنوز جا داری و بچه ای ...

و این تکرار مکررات بی پایانی است ...

ای کاش با بهار دلهایمان را خانه تکانی کنیم و بذر عشق بپرورانیم ... و افکارمان را نو کنیم ...

و در آستانه ی سال نو می خواهم آموخته هایم را با شما در میان بگذارم:

۱.همیشهعاشق باشم و نخستین بخش کتاب عشق صداقت باشد.

۲.همچون خورشید بی دریغ مهر بورزم.

۳.سعی کنم به جای  مدام  بزنم.

۴هیچ وقت دیگران را نردبان ترقی خود نسازم.

وبیایید همگی سعی کنیم در سال ۸۵ مثل ماهی قرمز کوچک تنگ بلور سفره ی هفت سینمان دلی اندازه ی دریا داشته باشیم.

و در آخر چهارشنبه سوری خوبی براتون آرزو می کنم بدون بلا ...

دعام کنین ...




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 22:44 توسط ..:: سیمرغ ::..

از هنگامی که خداوند مشغول خلقت زن بود،شش روز می گذشت ... فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد:

چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید؟

خداوند پاسخ داد:

دستور کار او را دیده ای؟ ... او باید کاملا قابل شست و شو باشد،اما پلاستیکی نباشد ... باید دویست قطعه ی متحرک داشته باشد،که همگی قابل جایگزینی داشته باشند ... باید بتواند با خوردن قهوه ی تلخ،بدون شکر و غذای شب مانده کار کند ... باید دامنی داشته باشد که هم زمان دو بچه را در خودش جای دهد و وقتی از جایش بلند شد،نا پدید شود ... بوسه ای داشته باشد که بتواند همه ی درد ها را،از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته درمان کند ...

و شش جفت دست داشته باشد ...

فرشته از شنیدن اینهمه مبهوت شد ... گفت: شش جفت دست؟ ...!!! ... امکان ندارد ...

خداوند پاسخ داد:فقط دست ها نیستند ... مادرها باید سه جفت هم چشم داشته باشند ...

تازه به این ترتیب این می شود یک الگوی متعارف برای آنها ...

خداوند سری تکان داد و فرمود:بله ...

یک جفت برای وقتی که از بچه هایش می پرسد:چه کار می کنید؟ از پشت در بسته هم بتواند ببیندشان ... یک جفت باید پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است،بفهمد و جفت سوم همین جا روی صورتش است که وقتی به بچه ی خطا کارش نگاه می کند،بتواند بدون کلام به او بگوید او را می فهمد و دوستش دارد ...

فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد ...

اینهمه کار برای یک روز خیلی زیاد است،باشد فردا تمامش بفرمایید ...

خداوند فرمود:فردا نمی شود ... چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که اینهمه به من نزدیک است تمام کنم ... از این پس می تواند هنگام بیماری خودش را درمان کند،یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه ی پنج ساله را وادار کند دوش بگیرد ...

فرشته نزدیک شد و به زن دست زد ... اما ای خداوند او را خیلی نرم آفریدی ...

بله نرم است اما او را سخت هم آفریدم ... تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد ...

فرشته پرسید:فکر هم می تواند بکند؟

خداوند پاسخ داد:نه تنها فکر می کند،بلکه قوه ی استدلال و مذاکره هم دارد ... آنگاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه ی زن دست زد ...

ای وای مثل اینکه این نمونه نشتی دارد ...

به شما گفتم در این یکی زیاد مواد مصرف کرده اید ...

خداوند مخالفت کرد ... آنکه نشتی نیست،اشک است ...

فرشته پرسید:اشک دیگر چیست؟

خداوند گفت:اشک وسیله ای است برای ابراز شادی،اندوه،درد،نا امیدی،تنهایی،سوگ و غرورش ...

فرشته متاثر شد ...

روز جهانی زن ... ۸ مارس را خدمت تمامی زنان تبریک عرض

می نمایم ...

به امید طلوع خورشید و شکست سکوت ...




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 15:30 توسط ..:: سیمرغ ::..

آوازه ی مهر پیچید لای درختان ... صدای غرش بر آمد!! برگ ها ریختند ... اما فقط زرد های سوخته ...

آوازه ی عشق افتاد بر صورت دریا ... لرزید و تکه تکه شد ...قطرات سر خوردند به سوی آسمان ... اما

بدون املاح ...

آواره های سرخ،هزاران شمع بر یک ظرف،... مهم این است که همگی می سوزند ... بعد واقعه همگی

بنده ی ظرف ...آواره های بی درد،پیامبران عصر،مرتدان غیر قانونی ... سکوت نه ! سکوت نه !

 

 

حروف خام از روی درختان چیده می شود،بی آرایش به سمت آسمان می روند و همچون ابر یکجا جمع

می شوند ... حال حرکت می کنند و باردار می شوند ... هنوز در آسمان ... اکنون می بارند قطرات شمع

به درن سینی و غالب سینی را به خود می گیرند ...

همه جا روشن است ...

سکوت نه ! سکوت نه !

باران روح

homelessness




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 16:46 توسط ..:: سیمرغ ::..

 

 

 

 

 

 

 

عارفان قرن ممنوع،جز به من فکری مباشد                    

                                                                من همان حجله درویش که به دلها شعر نبشتم

عارفان قرن مشکی،جز به من رنگی مباشد

                                                                 من همان رنگ سپهرم که به دیدگان نیافتم

عارفان قرن وحشی،جز به رحم کارم مباشد

                                                                 من همان رحم درختم که به جغدی لونه دادم

عارفان قرن زندان،جز به عشق جرمم مباشد

                                                                  من همان قاضی درگاه،به عشقت جرم مگیرم

عارفان قرن سنگی،جز به سائیدن مباشم

                                                                   من همان آب زلالم که به خاک دل بریزم

عارفان قرن دولت،جز به مردم من مباشم

                                                                   من همان کودک مسکین که به خانه ات نشینم

عارفان قرن قلعه،جز به شاقول من مباشم

                                                                    من همان خشتهای خشکم که به روی هم بریزم

عارفان قرن هجران،من به جز مادر مباشم

                                                                    من همان اصله ارحام که به دور هم کشیدم

عارفان قرن بارون،من به جز قطره مباشم

                                                                    من همان یه ذره آبم،بر سر گندم بپاشم

عارفان قرن محدود،من به جز حدی مباشم

                                                                     من همان قصاص مرحوم که به دست و پا بپیچم

عارفان قرن قرآن،من به جز آیت مباشم

                                                                     من همان لونه نحلم که به آفرین بیارزم

عارفان قرن پرواز،من به جز سیری مباشم

                                                                     من همان منیت دور از وجود پاک خویشم

عارفان قرن منظوم،من به جز نظمی مباشم

                                                                     من همان ذات درونم که به وحدت می کشانم

عارفان قرن زیبا،من به جز زینت مباشم

                                                                     من همان مکتوم یقوت خاکت باشم

عارفان قرن آئین،من به جز آئینه باشم

                                                                     من همان سینی روحی که به پیش رویت باشم

عارفان قرن مسکوت،من به جز خنده مباشم

                                                                     من همان هق هق خیسم،که به درک جامع آیم

عارفان قرن نوری،من به جز مطلق مباشم

                                                                     من همان قدرت محظم که به هر وجود باشم

عارفان قرن مشکوک،من به جز تردید،رسیدم

                                                                      من همان واقعیت به درون اصل خویشم

عارفان قرن مسدود،من به جز شوسه مباشم

                                                                      من همان رفتگر پیر،سنگ ز راهت می زدایم

عارفان قرن منطق،من به جز نطقی نیایم

                                                                      من همان فلسفه کل به درکت جا نیافتم

عارفان قرن مسلخ،من به جز رگت مباشم

                                                                      من همان تیغه دارم،که به پیش گردن آیم

عارفان قرن شهوت،من به جز تقیه باشم

                                                                      من همان تزکیه نفس،ریشه کار تو باشم

عارفان قرن مستی،من به جز باده مباشم

                                                                      من همان مستی بعد از گریه های توبه باشم

عارفان قرن مقصود،من به جز فکرت مباشم

                                                                      من به این سادگی اما،جز به تنهایی مباشم

با حمار حکیم،اندر شوسه عشق

به شهر شعر رسیدم.

همسر عزیزم:homelessness

توجه:هرگونه برداشت از این وبلاگ،پیگرد قانونی دارد




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 20:36 توسط ..:: سیمرغ ::..




Cursors

کد آهنگ در وب نوا

"loop="-1">